مهدی صمدانی جمعه 22 آذر 1398 05:36 ب.ظ نظرات ()

با درود به برگزیدگان و دردآشنایان عزیز،

یکی از مراقین عزیز مشکل بزرگ دیگری را برایم مطرح کرد که ظرف ۱۶ سال گذشته نه با آن رو‌به‌رو شده بودم و نه تا به‌حال به آن فکر کرده بودم. این دردآشنای عزیز سالها کار و زندگی و جوانی خود را رها کرده و با عشق به پدر خود که به فرسایش مغز مبتلاست خدمت می‌کند. اول درد دل او را بشنوید تا بعد من اظهار نظر کنم. گو اینکه پاسخ راهگشایی برای او ندارم.

 

از زبان یک مراقب:

جن‌زدگی و دمانس!

پدرم ۴سال است که به دمانس مبتلاست. ما در شهر کوچکی با مردمی که بیشتر کشاورز و معلم و کارمند هستند زندگی می‌کنیم.

پدرم استاد دانشگاه بود و خودش اعتقادات مذهبی ماورائی نداشت با این‌ وجود، وقتی بیمار شد مردم شهر برچسب‌های گوناگونی به او و ما زدند:

•             برخی می‌گفتند او تاوان گناهان پدران و اجداد خود را پس می‌دهد.

•             این بیماری نتیجه غضب الهی نسبت به رفتار نادرست پدربزرگم یا دیگر بستگان نسبت به این و آن بوده است.

•             اصلاً چوب خدا صدا ندارد!

برخی می‌گفتند این بیماری نتیجه دوری پدرم از معنویات، خوش گذرانی، و شب‌زنده داری‌های اوست.

البته پدرم عیاش نبود اما مثل عرف مردم شهر کوچک‌مان سنتی‌مآبانه هم زندگی نمی‌کرد.

برخی گفتند این بیماری در اثر ژن بد پدرم است.

برچسب دیوانه روی پدر و کل خانواده و بستگان ما گذاشتند و همراه با عار و اکراه و با نگاههای خیره با ما معاشرت کردند. وای به روز پیشنهاد دوستی و رفت و آمد و وصلت!!! بستگان و پدر که تا دیروز به عنوان قشر تحصیل کرده و صاحب مکنت و پرستیژ در شهر شناخته می‌شدند، حالا به‌عنوان آدمهایی دیوانه و طلسم شده شناخته می‌شوند! نابه‌سامانی وضع خانواده انگشت‌نمای شهر و نُقل محافل شده‌است! بستگان ما زیر بار موضوعیت داشتن "ژن بد" نمی‌خواهند بروند؛ چون نمی‌خواهند بار این ناسزاها را تحمل کنند. آنها پیدا کردن مقصری زمینی یا ماورائی را پیش می‌کشند.

شهری که تا دیروز عاشق تاریخ و فرهنگ و طبیعت زیبایش بودم حالا برای منِ مراقب پدرم "نفرین شده" و "بدتر از برره" شده است.

برخی مردم گفتند کل خانواده ما را حسودان و بدخواهان طلسم کرده‌اند و به ما آدرس جن‌گیرهایی، غالباً در دهات دور افتاده، معرفی می‌کردند‌. البته این جن‌گیرها هم هیچ‌گاه نگفتند نام آن بدخواه کیست اما می‌گفتند "کار یک حسودی از بستگان خود شماست" و هرگاه طلسم آن همزاد و اجنه شکسته شود، آنگاه از بند مشکلات رها می‌شوید وگرنه هر روزِ شما، بدتر از دیروزتان خواهد بود.

اگرچه هیچ‌گاه خانواده ما شناختی به این مباحث ماورائی نداشته، اما بالاخره تکرار گفته‌های مردم اثرش را بر افکار مادرم گذاشت. مادرم مرا پیش جن‌گیرها می‌فرستادند، از این ملا به آن ملا. همچنین برخی مردم به امید شفای پدرم ما را به کسانی معرفی می‌کردند که اعتقاد به حذف داروهای شیمیایی و خوراندن گیاهان دارویی و دود کردن بخورات داشتند: مثل یک روحانی سرشناس. ما پدر را نزد شخصی که او را نماینده‌اش می‌خواندند، بردیم. داروهای وی سیستم گوارش پدر را بیش از پیش مشکل‌دار کرد. طبق دستور ایشان ما باید پدر را از پخش ترانه‌های خاطره‌انگیز و دل‌شادکننده‌اش محروم می‌کردیم و به‌جای آن قرآن و دعا و نوحه برای پدر پخش کنیم: کارهایی که پدرم را بسیار پرخاشگر می‌کرد. آنها پرخاشگری پدرم در برابر پخش مرثیه‌ها را دال بر عصیان‌ اجنه درونش می‌دانستند.

این ملایان و جنگیرها در پایان فرایند کاری‌ خود و محقق نشدن وعده‌های‌شان سستی ایمان و بی‌اعتقادی ما را علت ناکامی‌ها می‌دانستند.

همچنین، این تهمت زدن‌های ملاها و جن‌گیرها که می‌گفتند برخی از اطرافیان حسودتان پدرت را چیزخور کرده اند و شیاطین روح و کالبد پدرت را مسخّر و طلسم کرده‌اند، مادرمان را تحت تاثیر قرار داده است. حالا او نسبت به برخی اعضای فامیل  بدبین شده و نیز هر یکی دو ماه به امید گشایش و برگشت روزهای خوش قدیم به زور ما را از زندگی روتین می‌اندازد و راهی کوره دهات‌ها می‌کند. من چاره‌ای جز تسلیم ندارم، در ظاهر به امید شفای پدرم و در واقع برای آرامش بخشیدن به مادر سالمند و بیمارم که به این کار اصرار می‌کند.

هم‌اکنون مادرم بی‌رمق شده و حال خوبی ندارد؛ دیگر شاداب و سرزنده نیست. او توجهی به بیماری‌های خودش از جمله دیابت و سبک زندگی خود و خانواده نمی‌کند. تمام مصائب را در نتیجه بدبختی‌ها، کم‌شانسی و حق‌خوری و لاینحل می‌داند. و این حساسیتهایش روزبه‌روز در حال افزایش است.

هدف من از این به‌اشتراک گذاری تجربه تلخ خانواده‌ام این است که توجه دست اندرکاران را به نیازهای آموزشی و اطلاعات علمی در باره این بیماری خانمان برانداز، مخصوصا در شهرها و روستاهای کوچک کم‌برخوردار که عقاید خرافی و خشک‌مذهبی بر علم و آگاهی خانواده‌ها چیره است جلب کنم.

 

دردآشنای عزیز بسیار متاسفم. مراقبت یک تنه از بیمار فرسایش مغز که چون پدر گرامی شما دچار تغیرات رفتاری شدید و استرس برانگیزاست، طاقت فرساست. رویارویی با خرافات و فشار اجتماعی در یک شهر یا روستای کوچک مشکل را چندین برابر می کند. در مقابل این همه فشار، من نگران سلامت خود شما نیز هستم.

وقتی پزشک تشخیص بیماری فرسایش مغز عزیزی را به خانواده او می‌دهد، اعضا خانواده معمولا هیچگونه اطلاعی از این بیماری، طول مدت، سیر پیشروی، و عوارض آن ندارند. امکانات آموزشی، کتاب‌های راهنما، تالارهای گفتگو، و پشتیبانی از این خانواده‌ها در ایران نه تنها در شهرهای کوچک و روستاها بلکه حتی در شهرهای بزرگ نیز نزدیک به صفر است. این نیاز را چندین سال است که درک می‌کنم و به‌سهم خودم در راه‌اندازی پروژه دردآشنا از هیچ کوششی فروگذار نکرده‌ام. ولی با توجه به بزرگی مشکل پیش رو، دردآشنا قطره‌ای در مقابل دریاست.

دمانس و فرسایش مغز هنوز حتی در شهرهای بزرگ تابو است. خانواده‌ها عزیز خود و بیماری او را از دید فامیل و دوستان پنهان می‌کنند. آنها به‌درستی اکراه دارند کسی به عزیزشان انگ زوال عقل بزند. زوال عقل ممکن است در نهایت در مرحله پایانی بیماری و سالها پس از تشخیص بروز کند، ولی روز اول تشخیص به‌کار بردن این واژگان توهین به بیمار و خانواده اوست. مشکل دیگر نحوه برخورد قانون و محاکم با این بیماران است که از قوانین محجوریت و جنون درمورد آنها استفاده می‌کنند. این مشکلات باید برطرف شود.

وظیفه ما مراقبین است که در هر تماس با افراد خانواده و جامعه، همچنین مسئولین امر، این مشکل مهم را مطرح کرده و در باره بیماری به آنها آموزش دهیم. سونامی بزرگ فرسایش مغز در راه است و متاسفانه جوامع ایرانی، در تمامی سطوح، آمادگی برخورد با آنرا ندارند و این مسئولیت فقط محدود به سازمانهای دولتی نمی‌شود. سازمان‌های مردم نهاد، مراکز آموزشی از پایین‌ترین تا بالاترین سطح، مساجد و مراکز مذهبی، همه و همه باید در این امر سهیم باشند.

من خبرهای مربوط به دمانس را در کشورهای پیشرفته دنبال می‌کنم. اخیرا خبری از یک کلیسا در شهری کوچک در آمریکا توجهم را جلب کرد. این خبرنامه، از برنامه آموزشی رایگان هفتگی برای مراقبین دمانس خبر می‌داد و جالب اینکه ذکر شده بود که اگر مراقبی می‌خواهد در کلاس شرکت کند ولی کسی را ندارد که از بیمارش نگهداری کند، داوطلبین کلیسا این مهم را به‌رایگان انجام خواهند داد.

لازم است روحیه خدمت داوطلبانه به جامعه در فرهنگ ما نهادینه شود. به امید آن روز.